Notice: Function _load_textdomain_just_in_time was called incorrectly. Translation loading for the wp-parsidate domain was triggered too early. This is usually an indicator for some code in the plugin or theme running too early. Translations should be loaded at the init action or later. Please see Debugging in WordPress for more information. (This message was added in version 6.7.0.) in /home2/donyayeb/public_html/cfnow/fa/wp-includes/functions.php on line 6260
اپیزود ـ این شماره؛ مفهوم خوش شانسی در جنگ – کودکان مقدمند

توی سالن غذاخوری شنیدم که از پدرش می گفت؛ وقتی برگشت سر کلاس تا ساز و وسایل اش را بردارد از او پرسیدم: گفتی پدرت در سوریه معلم بوده، چه چیزی تدریس میکرد؟

‫ـ معلم زبان فرانسه بود.

حالا در این شرایط پناهندگی چه می کند؟

ـ در یک انجمن امور پناهنده های سوریه ای٬ در ترکیه کار می کند.

‫ـ هوم! نسبتا شغل خوبیه، مگه نه؟

‫ـ بله خانم معلم!

‫- بچه های دیگه چی؟

‫ـ بغیر از یکی شون که در شهر حلب٬ پدر و مادرش را از دست داده، بقیه با پدر و مادر و خواهر و برادرشان زندگی می کنند.

‫- چه مشاغلی دارند و کجا زندگی می کنند؟

‫ـ همه تقریبا در یک محله هستیم و اکثرا پدرها بیکار هستند. ولی بچه های بزرگتر بخصوص پسرها به کار خیاطی مشغولند.

‫- تو یک بار به من گفتی که در مدرسه قرآن در خوابگاه می مانی، چرا؟

‫(سکوت)

– اگر دلت نمی خواهد نگو!

‫(سکوت)

– بگذریم عزیزم، معذرت می خواهم.

زیر لب زود گفت: آخه خانه مان خیلی کوچک است.

‫- چند وقت است آمدی ترکیه؟

‫- یک سال.

‫- جدا از این مشکلات فراوان، دوست دارم که از آرزوهایت هم برایم بگویی؟ منظورم این است که دوست داری چه کارهایی بکنی؟ رویاهات چی هستند؟

‫ـ خیلی چیزها! دوست دارم برگردم حلب. دوست دارم خیلی درس بخوانم و داروخانه باز کنم و به مردم سوریه دارو بفروشم! اما خانم معلم فعلا تا زبان رو به راه بشود، نمی توانم به مدرسه برگردم. دو سال از درسم عقب ماندم.

‫ـ حتما می توانی به همه ی این آرزوها برسی. فقط باید حسابی تلاش کنی. در هر کجای دنیا باشی فرقی نمی کند. تو موقعییت درس خواندن را داری و دختر باهوش و با اراده ای هستی. در همین مدت کوتاه هم در کلاس موسیقی کلی ملودی و آهنگ یاد گرفتی.

‫- بله، البته.

هر دو ساکت شدیم و بی اختیار زل زدیم به تخته ی کلاس. من غرق در اندوه شده بودم و او نگران آینده ی نامعلوم اش بود.

ناگهان سکوت را شکست و گفت:

‫- می دانی خانم، ما خیلی خوش شانس هستیم!

ما زنده از شهر حلب بیرون آمدیم و آواره نشدیم، به همراه خانواده مان مستقیم آمدیم اینجا و پدرمان شغل دارد و سرپناهی بالای سرمان است. ما خیلی خوش شانسیم و لبخند آرامی زد.

از استدلالش پشتم لرزید. آیا واقعا باید جان به در بردن از یک جنگ خونین و آواره شدن را خوش شانسی حساب می کردم؟! ‫رویم را برگرداندم به سمت پنجره و جواب دادم: شاید، اما قول بده به من، از این شانس ات تا جایی که می توانی استفاده کنی.

‫- قول می دهم.

 

 

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *